تبليغاتX
نی روحانی
... همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

 

- سلام به سيماي مهتاب نشانت ، عصرت به خير ، جانان من 

- سلام ، وقت تو هم به خير عزيز من ، خوش آمدي 

- راستي ، آن سينه ريز محبت كه به رشته ي وصل رسيده بود ، گردن آويز لحظه هاي تو نيست ، چرا آخر ؟

آه .. نمي دانم ، شايد از شرم نگاه تو باشد

- مگر اين شهاب ثاقب ، اجازه ي عبور به اين تيله هاي سياه مي دهد ؟ به وقت حضور تو

حالا كه جاي گلايه نيست ، بين اين فاصله را ، رخصت قرار دوباره مي خواهي ؟

- نيامده مي خواهي بروي ؟ اين لحن عاشقانه را ، بر لب چشمه ي اجابت ، فرصت اختيار نيست

اين خواست تو بود ، جاي بهانه نيست ، آماده ي ماندن باش

- اين پياله را ساقيان بزم ديگري ، با جام شوكران جبر ، لبريز شك نموده اند ، گناه من چه بود ؟

- اينجا بمان ، دور از من و .. دورتر از خويش

- ماندنم درديست طاقت سوز  ، من اين جا ، به شوق وصل تو ميمانم 

- رخصت ؟

- ازين به بعد هر چه شد به پاي خودم .. فقط يك نفس ، بيشتر بمان

ديدي حالا ؟ باز هم قرار از كفت رفت ؟ دیگر به دیدار من نوبت بهانه مکن ، قبول ؟

- باشه ، هر چي تو بگي ، هر چند ، اگر آن فال نيامده بود ...

- راستي شرطمان را كه فراموش نكرده اي ؟

- نه ، ياد و صبر و ، يار و وصل و ، شوق و عشق ...

- آفرين .. مراقب خودت باش

- باشه .. خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

نه به من که به هر بهانه ای ، سر کوی توام به نشانه ای

نه به تو که ز هر بهانه ای ، به گذر ز دلم به اشاره ای

 

نه به من که اسیر قفس ، جسم و تن ز آب و گلم

نه به تو که نوشته ای ، غم جان به سرشت دلم

 

نه به من که شبانه پی ات ، سوی مه نشانه روم

نه به تو که نکرده نظر ، نزنی ز وفا به قلم ، تو رقم

 

نه به من که به صخره تنم ، زند از کرانه چو موج

نه به تو که به ساحل درد ، آری ام ز شوکت اوج

 

نه به من که به شکوه ی دل ، ز تو هی گلایه کنم

نه به تو که به نغمه ی عشق ، گفته ای که من نه منم

 

نه به من که به شهد عسل ، تشنه ام ز خط لبت

نه به تو که ز مهد لقا ، کام دل بخشی ام ز غمت

 

نه به من که یاد تو را به دلم بکشم به محنت و سوز

نه به تو که جان مرا ، به لبم بکشی ، شب و روز

 

نه به من که به سایه ای ، به گمان شوم که آمده ای 

نه به تو که نه ره به تویی ، نه نشان ز رهی که آمده ای

 

نه به من ، که ترکه ی تو ، به دو دست نحیف من است

نه به تو ، که به برکه ی جان ، نفسی که اسیر تن است 

 

نه به من ، نه به تو ، که ز صبح ازل پی هم به نشانه ایم

نه به آنکه به شام ابد ، به بام نظر ، پی هم به اشاره ایم

 

نه به من ... نه به تو ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

آنقدر آهسته راه مي روي

كه زمان ، محو عبور تو مي شود

 

من اگر فاصله را

بين بود و نبود تو به معنا كشيده ام

تو زمان اين فاصله را

به قدر به هم زدن پلكهاي قشنگ و بلندت

به اندازه كشيده اي

 

كه عبور از جاذبه ي قامت رعناي تو

نور را ، به تصاعد هندسه هاي سخت

به انحنا مي كشد

 

آنگاه كودك درون من

بي تاب تكان گهواره اي مي شود

كه تو او را

به قدمت هزاران سال نوري

به بازوي جان خويش نشانده اي

 

مي خواهم از پي تو

زين كرانه ي كهكشان عبور كنم

 

اينقدر آهسته مرو

فرصت كم است

عزيز دل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

دوست دارم

بر کرانه ی اندیشه های عهد ماسوی

ساده و عريان و بي ريا

شنا كنم

زيرا .. فلسفه هاي عميق

موج شک های بلا .. دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

چقدر دلم ميگيره

وقتي به هواي تو

گلها رو به هوا پرواز ميدم

اما تو

چشماتو مي بندي

شاید تو با چشمان بسته ات می بینی

آنچه دیگران با چشمان باز نمی بینند

 ...

نشان به لحظه ای که

بر شط ساحل دل

خندان نشسته بودی

در خواب نیمه ی شب

میعاد بسته بودی

 

مهربان من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

شده تا حالا ؟

با گوله گوله اشك

خيس خيس

يواشكي

از راه دور

در شب قدر

بهش بگي :

"دوستت دارم"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

 عزیز دلم ...

 

بر بال بلند آرزوها

آنقدر مي نشانمت

تا چكاوك در حال پرواز را

به طبع دلكشت

به نقش دل كشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

در انتظار هفت ساله شدن

بر لب طاقچه ي بلند خانه ي قديمي

نشانده مرا

 

شنيده از حكيم عاقل شهر

معشوق سر به هواي من

كه شراب هفت ساله ي كهنه اگر

به سبو

ز جام لعل وجود

غليظ و سرخ و ناب

لبريز خم جانانه شود

مستي بر لب نشستن و نوشيدن آن

پنهان نمي گذارد از عبور دلي

هيچ رمز و راز و بهانه اي

 

كه عشق هفت ساله چون شراب كهنه ي تلخ

رسوخ و ماندگاري و طعم جاودانگي دارد

آنوقت است

كه از هلال خط چشم ساقي بزم

مي فهمم

كه عاشق مانده ام

چه با معشوق

چه بي معشوق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

روزهاي كودكي ..

جست و خيز و خنده ها

ماههاي مدرسه ..

درس و مشق و گريه ها

سالهاي عمر ما ..

كار و زندگي .. بهانه ها

 

قصه هاي ناز ..

لايلاي دلنواز

مادر به زمزمه ..

گهواره در فراز  

ميرفت گرم و دلنشين ..

كودك به خواب ناز

 

رعشه هاي لب ..

در تب سحر

لرزه هاي تن ..

در شراب تلخ

نقشه هاي دل ..

در كمين عقل

 

ميرسد كمان ..

از دو سو به هم

تير پر نشان ..

ميشود رها

ببر پر غرور ..

ميشود شكار

 

راز بسته را ..

فاش و بر ملا

قفل اگر زند ..

مخزنش طلا

وصف "شوق ما" ..

رمز اين جلا

 

پ ن : دوستانی که اين رمز را كشف نمايند ، هديه اي نفیس تقديمشان خواهد شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

مي خواني ام به صبر

مي رويمت به دل

 

مي ماني ام به راه

مي دانمت به جاه

 

مي سوزاني ام به چشم

مي شويمت به اشك

 

مي سپاري ام به باد

مي نشانمت به ياد

 

مي كشاني ام به اوج

مي آيمت به شوق

 

مي نقشی ام به فام 

مي رخشمت به يام

 

مي بويي ام به ياس

مي نوشمت به جام

 

مي خواهمت عزيز

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

اي من از تو ، رو به ايوان نياز

در تمناي بهشت چشم روياهاي ناز

اي من از تو ، روح مهتاب نگاه

ره سپرده ، شب به مژگان سياه

اي من از تو ، بهت استغناي راز

سجده هايي رفته در روح نماز

اي من از تو ، ساقه ي ساسان ني

مستِ نوش باده ي لرزان مي 

اي من از تو ، واله و شيدا شده

چشم و گوش و ديده ام بينا شده 

اي من از تو ، كودك شيرين شهر

جمجمك بر روي دست ، بازي ديرين دهر

اي من از تو ، پشت خنجرهاي خشم

برق غيرت ، رعشه هاي زهر چشم 

 

اي تو از من ، تشنه ی خمر شراب

شرح روياهاي چشماني به خواب

اي تو از من ، مانده در بند حجاب

رنگ رخساري ، نهان اندر نقاب

اي تو از من ، استوای شط روح

ناخداي كشتي طوفان نوح

اي تو از من ، ضامن رگبار درد

واژه هاي گنگ تق تق هاي سرد

اي تو از من ، شمع شبهاي تموز

شاهد رسواي جسمي سينه سوز 

اي تو از من ، پشت چشماني كبود

سرمه هاي قلب سنگي كينه سود

اي تو از من در تب ديدار گرم

در ضريح روح احساسي ز شرم  

..........................

اي تو از من حامله ، شاداب و رقصان راحله

بين رويا تا حقيقت ، هست چندان فاصله ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

وقتي درناي سفيد خيال

از بركه ي احساس مي گذرد

سبزه هاي كنار آبگير دل

برايش دست تكان مي دهند

 

وقتي پرستوي مهاجر نگاه

در تابستان گرم چشمان تو

مردمك سينه اش را به آب مي زند

لوخ لانه هاي مژه ات

به انتظار نشستن پلكها

لحظه شماري مي كنند

 

وقتي به اشتياق آمدنت

شقايق و بابونه و ياس

در رديف نفس صبح

نم شبنم شوق را

به انتظار مي نشينند

فضاي دلنواز روح عطر آگين ميشود

 

از ميلاد بركه ي بيقرار دل

تا شكوه هجرت پرستوي جان

از گلستان ياس هاي احساس

تا هبوط آدم و حوا

از نغمه ي قالوا بلي

تا رنج و سعي و صفا

 

از اين گنبد مينا

مي گذرم ...

 

تنها به شوق لحظه اي كه

با عاشقانه ترين نگاه

 

تماشا كنم تو را

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

سرد بود و ساكت و سياه

مثل سايه هاي شب

در ستيغ داس ماه

 

تند بود و ريز و سخت

مثل دانه هاي تلخ

طعم فلفل سياه

 

شوخ بود و شنگ و ناز

مثل بچه هاي ده

روي تاب خاطرات

 

سبز بود و سربلند

مثل كاج گلمكان

در باغ عشق من

 

سبز بود و سبزه بود

مثل پونه هاي دشت

از تبار سركشان ايل

 

آرام بود و با شكوه

مثل يك طبيب خوب

به بالين بيمار خويش

 

مانده بود و رفته بود

مثل یک روياي خيس

زير بارش تگرگ

 

يادش به خير

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

يكي پرسيد : ميدانيد زمان و مكان يعني چه ؟

 يكي گفت : زمان ، فاصله نبض هاي تند ، به وقت پاشويه هاي تب آلود كودكانه است ..

                و مكان، دامان مادريست كه با تكانهاي دست ، مي ريزد به پاي كوكش، مهر مادرانه را

 

آن يكي گفت : زمان ، لحظه هاي كاوش خيال است به شوق يافتن صدفهاي رنگين ..

                   و مكان ، درياي نيلفام آرزوهاي ماست

 

ديگري افزود : زمان، كسري از عبور منظومه ي احساس من و توست، كه در بازوي كهكشاني

                 به وسعت راه شيري، به دور كيهاني خويش، چهار و نيم ميليارد سال را

                 عاشقانه چرخيده است 

                 و مكان همانجاييست كه پيرمردي كبريتي روشن نمود و از آغاز تا انتهايش را 

                 به تماشا نشست ، 

                 آنگاه به او گفتند: پيدايش منظومه زیبای شمسي تا پايان عمر پانزده مليارد ساله اش

                 به قدر خاموش و روشن شدن همان چوب كبريت تو بود ، در درازاي عمر هزار ساله ات

 

آن ديگري افزود : زمان، لحظه ي نفسهاي عميق ماموريست كه سرخوش از كشف خطاي رهگذري،

                     او را به بند بي آبرويي مي كشد .. 

                     و مكان ، زندان خاطره هاي تلخ آن رهگذر است  

آن يكي افزود : زمان، فاصله به هم خوردن پلكهاي نگرانيست كه عشق را به بند و عهد پيوند ميدهد

                   و مكان ، دامنه ي سبز انديشه ها و احساسهاي دلنواز و پابرجاست   

 

و من گفتم : زمان ، يعني لحظه ي اولين سلام من به تو .. 

                و مكان ، يعني وسعت قلب من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

ميخراميد به ناز ، دلبري ناز و قشنگ

هر قدم سايه ي گل ، هر نفس بوي بهار

مژه ي پلك سيه ، چشم دلبر نگران

پسرك در پي او ، او پي سرو بلند

مي نشست او لب جوي ، آه حسرت روي لب

پسرك جام به دست ، هر دو تن عاشق و مست

پسرك مجنون و زار ، سر به ديوار سكوت

ساكن كوچه ي شوق ، خيره بر پنجره ها

دخترك اشك فشان ، پسرك لمس كنان

 

ناگهان يك پر ناز ، سر راه پسرك

شد نمايان به نگاه ، به دو چشمان سياه

چو يكي جام شراب ، بر لب حال خراب

پسرك از سر شوق ، با همه مستي و ذوق

رو به معشوقه نشست ، پر گرفت بر كف دست

چو صدف وقتي كه باز ، ميكند لبهاي ناز

گفت به آهنگ سمن ، اي همه وجود من

تو كه اكنون به رقاب ، پر گشودي چو عقاب

هان بيا اين پر نرم ، اي تو آرايه ي شرم

وقت پرواز و صعود ، اي تو شبنم تو سرود

بنشان به زير بال ، اي پرستوي خيال

ببرش به پشت ابر ، اي تو اسطوره ي صبر

به بلنداي شكوه ، سر آن قله ي كوه

بنشين به روي نور ، اي تو سيمرغ غرور

بنشان دل شده را ، آن پر گم شده را

كان نشان از دل او ، موجي از ساحل او

بيكران تا دل ماست ، رونق محفل ماست

.............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

روزي از راه دلي پر پيچ و خم

ميگذشتم من به آييني نجيب

بين ره در گوشه ي ميخانه اي

كوزه اي ديدم غريب

 

كوزه اي خالي ز اغيار كسان

كوزه اي پايمال عبور ناكسان

كوزه اي در رهن ذهني بي نشان

كوزه اي زيبا ، حريف چشمك حوري وشان

 

كوزه اي با قامت و خوش رنگ و رو 

كوزه اي سركش ، ولي با آبرو

كوزه اي آرام دست كوزه گر

بي خبر از كار او در جست و جو

 

جستجو آيين و فر شد كوزه را

بانگ رسوايي و شر شد كوزه را

نوش ياد و اشك تر شد كوزه را

كوزه گر هم بي خبر شد كوزه را

 

كوزه گر در كارگه ، فن و هنر مي زد به كار

با سفال و آب و گل ، نقش و اثر مي زد به كار

در خلق آثاري عجب ، با شوق و لبخند و غرور

بي خبر از كار مي ، ذوقي دگر مي زد به كار

 

كوزه ي عاشق ولي ، باريك و دردی در كمر

سوز و اشكي در جگر ، در شوق وصل كوزه گر

او ، به هر آيين و هر راه و به هر شور و شرر

عاقبت در كارگه ، مي شود جام شراب كوزه گر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

روي نوك انگشتان پاهايت بلند مي شوي .. قدت به من نمي رسد

روي زانوهايم به انحنا مي نشينم .. گونه ام به تو مي رسد

وقتي به بالا نگاهم مي كني .. صورتم را كامل مي بيني

وقتي به پايين نگاهت مي كنم .. زيباتري

عقب تر مي روي .. دور مي شوي

و من هنوز ...

به اشتياق چشماني كه در انحناي عشق به رقص آيند ...

در انتظار توام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

وقتي ، لحظه هاي زندگي ، سرشار بارش باران اعتماد و  اشتياق مي شود ...

همه ي احساس ، در سبدي از بابونه و مریم و ياس به پيشگاه معشوق مي ريزد ...

 

وقتي ، هنگامه ي ديدار ، به هر نگاهي ، تب شرم آرايه ها بالا مي رود ...

نگار ، از خمره ي چشمان دلكش نابش ، جرعه جرعه نگاه هديه مي دهد ...

شهر دل ، چراغان بزم فروزان جشن ميلاد دوست مي شود ...

و عقل ، پرده هاي پنجره ي حيات را يك به يك كنار مي زند ...

 

وقتي كه سفر ، چمدان آرزوهاي تو را از دياري به دياري ديگر مي برد ...

به آهنگي لطيف ، جاي پاي رفته را مرور مي كني

به لحظه اي كه در آني ، عاشقانه سلام مي دهي

و تصوير آينده را به چشم اندازي قشنگ ، به تماشا مي نشيني

 

ديروز .. امروز .. فردا ...

رام تازيانه ي كدام حادثه مي شوي ؟

كه توسن احساس و انديشه را ، ‌به سلامت از دشت كلام و نگاه ، عبور دهي

 

گذشته اي كه پشيمان رفتارها ، نباشي

امروز را ، كه لبريز احساس عاشقانه باشي

و یا فردا را ، كه عشق و اميد ، شكوه لحظه هاي تو را فرا گيرد

و ديگر .. نگران لحظه هاي درنگ و التهاب نباشي

 

به راستي .. زندگي زيباست ، اگر احساس ها زيبا شوند

انديشه و رويا ، غم و شادي ، تلاش و حاصل ، ... زيباست

زيرا .. زندگي جويبار روان و زلال عشق و تابش مهر است

 

و .. حرير سعادت و خوشبختي ...

زيبنده ي قامتي است كه در هنگامه ي زيبايي و عشق ...

رويش جوانه هاي اميد را ، در نگاه و كلام و رفتار انساني بجويد ...

نه آنكه در لحظه هاي دلفريب زندگي ، چون ريگ در ته جوي .. جاي بماند

 

آري آري .. زندگي زيباست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

در صــومـعـــه ي دهـكـــده وقـــت غـــروب ... راهبه اي غرق مناجات ، به حال قنوت

با شكن ابروي چون ، داس هلال مه اش ... بـهــر نشـستن مـرا ، ناز اشـارت نمود

دست بـر ابرو كشيد ، از سر من ، روح عبادت ربود

 

تا كـه نشـستم دمي ، روي به ايوان او ... بـاد وزيــدن گــرفــت ، زلــف پريـشـــــــان نمود

ركعــت دلـواپسي ، بـعـد منـاجـات ، او ... زود به پــايــان رسـاند ، رفتم و گفتم: ســــلام

مرغ خوش آواي شب ، موج صداي مرا ... لحن خوشي داد و باد ، تند به گوشش رساند

 

راهبه لرزيد و گفت:

اين كه در اين دم مرا ، شوق مناجات نيست ... اين اثر جسم تو ، لرزش احساس من

كوكوي مرغ شب است ، وسوسه يا وهم و ياد ؟

 

گفتمش اي راهبـه ، آن وسط دهـكـده ... روح مسيح آمده ، از چه نشستي كنون ؟

معجزه ي گنج و سيم ، بر فقرا ميدهد ... با دم عيسائي اش ، كور شفــا ميـدهـد

 

راهبـه گفتا اگر ، راست بگويي به من ... هر چه بخواهي تو را ، با دل و جان ميدهم

زنبق سبز دعا ، وعده ي حور بهشت ... سنگ عقيـق يمن ، تـحـفــه تـــو را ميدهم

 

گفتمش اي راهبه ، راست اگر بود ، مرا ... زان لب شيرين خود ، بوسه ي نازي بده

زان خم و آن كوزه ها ، باده ي نابي بده ... مسـت گنــه كن مـرا ، جــام شرابي بده

 

گفت كه اي بي حيا ، زين همه ذكر و دعــا ... روح مناجـات شب ، وعده ي باغ و بهشت

زين همه تو بگذري ، مست بخواهي مرا ؟ ... شـرم تو را اي پسـر ، اي همه شـر و بــلا

قند و عسل گر تويي ، بگذر از اين فتنـه ها ... آيـنــه ي روزگار ، عـبـرت و آيـيــن مـاسـت

لـعبــت لـبـهــــا و نـــوش ، در گــذر يـادهـــا ... يك دم اگر خوش بود ، آْن دم ديگر بلاست

مـي گـذرد لذتــش ، زود و بـه جـا مـانـدش ... حسـرت و سـوز گـنــه ، نامـه ي اعمال ما 

 

گفتمش اي راهبه ، راست بگويي ولي ... قول تو يا عيش من ؟

گفت: قول به جا باشد و ... پند و سخن هم به جا 

اين ، بگفت و برفت ... روي به منزل نمود

 

راهبه راهي شد و ...

صومعه خالي شد و ...

من ، كه مناهي شدم ...

 

زين دو سه اكنون بگو

جام گنه سهم كيست ؟

من ؟ راهبه يا صومعـه ؟

هان ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

دانه هاي برف

مثل قطره هاي اشك

در رقص آخرين فرود

مي نشست ...

بر مژگان چشم او

 

در نگاه گرم من

شوق و خنده بود

به پرسش نگاه او

با لحن مليح گفتمش :

 

برف سپيد و رقصان

بر مژه ي سياه تو

بيا ببين آينه را

اين مژه هاي برفي

وه .. چه تماشايي است

 

به رسم پی نوشت : رویش این سرود ... همراه با بارش برف بود 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  |