آنقدر آهسته راه مي روي
كه زمان ، محو عبور تو مي شود
من اگر فاصله را
بين بود و نبود تو به معنا كشيده ام
تو زمان اين فاصله را
به قدر به هم زدن پلكهاي قشنگ و بلندت
به اندازه كشيده اي
كه عبور از جاذبه ي قامت رعناي تو
نور را ، به تصاعد هندسه هاي سخت
به انحنا مي كشد
آنگاه كودك درون من
بي تاب تكان گهواره اي مي شود
كه تو او را
به قدمت هزاران سال نوري
به بازوي جان خويش نشانده اي
مي خواهم از پي تو
زين كرانه ي كهكشان عبور كنم
اينقدر آهسته مرو
فرصت كم است
عزيز دل
دوست دارم
بر کرانه ی اندیشه های عهد ماسوی
ساده و عريان و بي ريا
شنا كنم
زيرا .. فلسفه هاي عميق
موج شک های بلا .. دارد
چقدر دلم ميگيره
وقتي به هواي تو
گلها رو به هوا پرواز ميدم
اما تو
چشماتو مي بندي
شاید تو با چشمان بسته ات می بینی
آنچه دیگران با چشمان باز نمی بینند
بر شط ساحل دل
خندان نشسته بودی
در خواب نیمه ی شب
میعاد بسته بودی
شده تا حالا ؟
با گوله گوله اشك
خيس خيس
يواشكي
از راه دور
در شب قدر
بهش بگي :
"دوستت دارم"
بر بال بلند آرزوها
آنقدر مي نشانمت
تا چكاوك در حال پرواز را
به طبع دلكشت
به نقش دل كشم
در انتظار هفت ساله شدن
بر لب طاقچه ي بلند خانه ي قديمي
نشانده مرا
شنيده از حكيم عاقل شهر
معشوق سر به هواي من
كه شراب هفت ساله ي كهنه اگر
به سبو
ز جام لعل وجود
غليظ و سرخ و ناب
لبريز خم جانانه شود
مستي بر لب نشستن و نوشيدن آن
پنهان نمي گذارد از عبور دلي
هيچ رمز و راز و بهانه اي
كه عشق هفت ساله چون شراب كهنه ي تلخ
رسوخ و ماندگاري و طعم جاودانگي دارد
آنوقت است
كه از هلال خط چشم ساقي بزم
مي فهمم
كه عاشق مانده ام
چه با معشوق
چه بي معشوق
روزهاي كودكي ..
جست و خيز و خنده ها
ماههاي مدرسه ..
درس و مشق و گريه ها
سالهاي عمر ما ..
كار و زندگي .. بهانه ها
قصه هاي ناز ..
لايلاي دلنواز
مادر به زمزمه ..
گهواره در فراز
ميرفت گرم و دلنشين ..
كودك به خواب ناز
رعشه هاي لب ..
در تب سحر
لرزه هاي تن ..
در شراب تلخ
نقشه هاي دل ..
در كمين عقل
ميرسد كمان ..
از دو سو به هم
تير پر نشان ..
ميشود رها
ببر پر غرور ..
راز بسته را ..
فاش و بر ملا
قفل اگر زند ..
مخزنش طلا
وصف "شوق ما" ..
رمز اين جلا
پ ن : دوستانی که اين رمز را كشف نمايند ، هديه اي نفیس تقديمشان خواهد شد
مي خواني ام به صبر
مي رويمت به دل
مي ماني ام به راه
مي دانمت به جاه
مي سوزاني ام به چشم
مي شويمت به اشك
مي سپاري ام به باد
مي نشانمت به ياد
مي كشاني ام به اوج
مي آيمت به شوق
مي نقشی ام به فام
مي رخشمت به يام
مي بويي ام به ياس
مي نوشمت به جام
مي خواهمت عزيز
اي من از تو ، رو به ايوان نياز
در تمناي بهشت چشم روياهاي ناز
اي من از تو ، روح مهتاب نگاه
ره سپرده ، شب به مژگان سياه
اي من از تو ، بهت استغناي راز
سجده هايي رفته در روح نماز
اي من از تو ، ساقه ي ساسان ني
مستِ نوش باده ي لرزان مي
اي من از تو ، واله و شيدا شده
چشم و گوش و ديده ام بينا شده
اي من از تو ، كودك شيرين شهر
جمجمك بر روي دست ، بازي ديرين دهر
اي من از تو ، پشت خنجرهاي خشم
برق غيرت ، رعشه هاي زهر چشم
اي تو از من ، تشنه ی خمر شراب
شرح روياهاي چشماني به خواب
اي تو از من ، مانده در بند حجاب
رنگ رخساري ، نهان اندر نقاب
اي تو از من ، استوای شط روح
ناخداي كشتي طوفان نوح
اي تو از من ، ضامن رگبار درد
واژه هاي گنگ تق تق هاي سرد
اي تو از من ، شمع شبهاي تموز
شاهد رسواي جسمي سينه سوز
اي تو از من ، پشت چشماني كبود
سرمه هاي قلب سنگي كينه سود
اي تو از من در تب ديدار گرم
در ضريح روح احساسي ز شرم
..........................
اي تو از من حامله ، شاداب و رقصان راحله
بين رويا تا حقيقت ، هست چندان فاصله ؟
وقتي درناي سفيد خيال
از بركه ي احساس مي گذرد
سبزه هاي كنار آبگير دل
برايش دست تكان مي دهند
وقتي پرستوي مهاجر نگاه
در تابستان گرم چشمان تو
مردمك سينه اش را به آب مي زند
لوخ لانه هاي مژه ات
به انتظار نشستن پلكها
لحظه شماري مي كنند
وقتي به اشتياق آمدنت
شقايق و بابونه و ياس
در رديف نفس صبح
نم شبنم شوق را
به انتظار مي نشينند
فضاي دلنواز روح عطر آگين ميشود
از ميلاد بركه ي بيقرار دل
تا شكوه هجرت پرستوي جان
از گلستان ياس هاي احساس
تا هبوط آدم و حوا
از نغمه ي قالوا بلي
تا رنج و سعي و صفا
از اين گنبد مينا
مي گذرم ...
تنها به شوق لحظه اي كه
با عاشقانه ترين نگاه
تماشا كنم تو را
سرد بود و ساكت و سياه
مثل سايه هاي شب
در ستيغ داس ماه
تند بود و ريز و سخت
مثل دانه هاي تلخ
طعم فلفل سياه
شوخ بود و شنگ و ناز
مثل بچه هاي ده
روي تاب خاطرات
سبز بود و سربلند
مثل كاج گلمكان
در باغ عشق من
سبز بود و سبزه بود
مثل پونه هاي دشت
از تبار سركشان ايل
آرام بود و با شكوه
مثل يك طبيب خوب
به بالين بيمار خويش
مانده بود و رفته بود
مثل یک روياي خيس
زير بارش تگرگ
يادش به خير
يكي پرسيد : ميدانيد زمان و مكان يعني چه ؟
و مكان، دامان مادريست كه با تكانهاي دست ، مي ريزد به پاي كوكش، مهر مادرانه را
آن يكي گفت : زمان ، لحظه هاي كاوش خيال است به شوق يافتن صدفهاي رنگين ..
و مكان ، درياي نيلفام آرزوهاي ماست
ديگري افزود : زمان، كسري از عبور منظومه ي احساس من و توست، كه در بازوي كهكشاني
به وسعت راه شيري، به دور كيهاني خويش، چهار و نيم ميليارد سال را
عاشقانه چرخيده است
و مكان همانجاييست كه پيرمردي كبريتي روشن نمود و از آغاز تا انتهايش را
به تماشا نشست ،
آنگاه به او گفتند: پيدايش منظومه زیبای شمسي تا پايان عمر پانزده مليارد ساله اش
به قدر خاموش و روشن شدن همان چوب كبريت تو بود ، در درازاي عمر هزار ساله ات
آن ديگري افزود : زمان، لحظه ي نفسهاي عميق ماموريست كه سرخوش از كشف خطاي رهگذري،
او را به بند بي آبرويي مي كشد ..
و مكان ، زندان خاطره هاي تلخ آن رهگذر است
آن يكي افزود : زمان، فاصله به هم خوردن پلكهاي نگرانيست كه عشق را به بند و عهد پيوند ميدهد
و مكان ، دامنه ي سبز انديشه ها و احساسهاي دلنواز و پابرجاست
و من گفتم : زمان ، يعني لحظه ي اولين سلام من به تو ..
و مكان ، يعني وسعت قلب من
ميخراميد به ناز ، دلبري ناز و قشنگ
هر قدم سايه ي گل ، هر نفس بوي بهار
مژه ي پلك سيه ، چشم دلبر نگران
پسرك در پي او ، او پي سرو بلند
مي نشست او لب جوي ، آه حسرت روي لب
پسرك جام به دست ، هر دو تن عاشق و مست
پسرك مجنون و زار ، سر به ديوار سكوت
ساكن كوچه ي شوق ، خيره بر پنجره ها
دخترك اشك فشان ، پسرك لمس كنان
ناگهان يك پر ناز ، سر راه پسرك
شد نمايان به نگاه ، به دو چشمان سياه
چو يكي جام شراب ، بر لب حال خراب
پسرك از سر شوق ، با همه مستي و ذوق
رو به معشوقه نشست ، پر گرفت بر كف دست
چو صدف وقتي كه باز ، ميكند لبهاي ناز
گفت به آهنگ سمن ، اي همه وجود من
تو كه اكنون به رقاب ، پر گشودي چو عقاب
هان بيا اين پر نرم ، اي تو آرايه ي شرم
وقت پرواز و صعود ، اي تو شبنم تو سرود
بنشان به زير بال ، اي پرستوي خيال
ببرش به پشت ابر ، اي تو اسطوره ي صبر
به بلنداي شكوه ، سر آن قله ي كوه
بنشين به روي نور ، اي تو سيمرغ غرور
بنشان دل شده را ، آن پر گم شده را
كان نشان از دل او ، موجي از ساحل او
بيكران تا دل ماست ، رونق محفل ماست
.............
روزي از راه دلي پر پيچ و خم
ميگذشتم من به آييني نجيب
بين ره در گوشه ي ميخانه اي
كوزه اي ديدم غريب
كوزه اي خالي ز اغيار كسان
كوزه اي پايمال عبور ناكسان
كوزه اي در رهن ذهني بي نشان
كوزه اي زيبا ، حريف چشمك حوري وشان
كوزه اي سركش ، ولي با آبرو
كوزه اي آرام دست كوزه گر
بي خبر از كار او در جست و جو
جستجو آيين و فر شد كوزه را
بانگ رسوايي و شر شد كوزه را
نوش ياد و اشك تر شد كوزه را
كوزه گر هم بي خبر شد كوزه را
كوزه گر در كارگه ، فن و هنر مي زد به كار
با سفال و آب و گل ، نقش و اثر مي زد به كار
در خلق آثاري عجب ، با شوق و لبخند و غرور
بي خبر از كار مي ، ذوقي دگر مي زد به كار
كوزه ي عاشق ولي ، باريك و دردی در كمر
سوز و اشكي در جگر ، در شوق وصل كوزه گر
او ، به هر آيين و هر راه و به هر شور و شرر
عاقبت در كارگه ، مي شود جام شراب كوزه گر
روي نوك انگشتان پاهايت بلند مي شوي .. قدت به من نمي رسد
روي زانوهايم به انحنا مي نشينم .. گونه ام به تو مي رسد
وقتي به بالا نگاهم مي كني .. صورتم را كامل مي بيني
وقتي به پايين نگاهت مي كنم .. زيباتري
عقب تر مي روي .. دور مي شوي
و من هنوز ...
به اشتياق چشماني كه در انحناي عشق به رقص آيند ...
در انتظار توام
وقتي ، لحظه هاي زندگي ، سرشار بارش باران اعتماد و اشتياق مي شود ...
همه ي احساس ، در سبدي از بابونه و مریم و ياس به پيشگاه معشوق مي ريزد ...
وقتي ، هنگامه ي ديدار ، به هر نگاهي ، تب شرم آرايه ها بالا مي رود ...
نگار ، از خمره ي چشمان دلكش نابش ، جرعه جرعه نگاه هديه مي دهد ...
شهر دل ، چراغان بزم فروزان جشن ميلاد دوست مي شود ...
و عقل ، پرده هاي پنجره ي حيات را يك به يك كنار مي زند ...
وقتي كه سفر ، چمدان آرزوهاي تو را از دياري به دياري ديگر مي برد ...
به آهنگي لطيف ، جاي پاي رفته را مرور مي كني
به لحظه اي كه در آني ، عاشقانه سلام مي دهي
و تصوير آينده را به چشم اندازي قشنگ ، به تماشا مي نشيني
ديروز .. امروز .. فردا ...
رام تازيانه ي كدام حادثه مي شوي ؟
كه توسن احساس و انديشه را ، به سلامت از دشت كلام و نگاه ، عبور دهي
گذشته اي كه پشيمان رفتارها ، نباشي
امروز را ، كه لبريز احساس عاشقانه باشي
و یا فردا را ، كه عشق و اميد ، شكوه لحظه هاي تو را فرا گيرد
و ديگر .. نگران لحظه هاي درنگ و التهاب نباشي
به راستي .. زندگي زيباست ، اگر احساس ها زيبا شوند
انديشه و رويا ، غم و شادي ، تلاش و حاصل ، ... زيباست
زيرا .. زندگي جويبار روان و زلال عشق و تابش مهر است
و .. حرير سعادت و خوشبختي ...
زيبنده ي قامتي است كه در هنگامه ي زيبايي و عشق ...
رويش جوانه هاي اميد را ، در نگاه و كلام و رفتار انساني بجويد ...
نه آنكه در لحظه هاي دلفريب زندگي ، چون ريگ در ته جوي .. جاي بماند
آري آري .. زندگي زيباست
در صــومـعـــه ي دهـكـــده وقـــت غـــروب ... راهبه اي غرق مناجات ، به حال قنوت
با شكن ابروي چون ، داس هلال مه اش ... بـهــر نشـستن مـرا ، ناز اشـارت نمود
دست بـر ابرو كشيد ، از سر من ، روح عبادت ربود
تا كـه نشـستم دمي ، روي به ايوان او ... بـاد وزيــدن گــرفــت ، زلــف پريـشـــــــان نمود
ركعــت دلـواپسي ، بـعـد منـاجـات ، او ... زود به پــايــان رسـاند ، رفتم و گفتم: ســــلام
مرغ خوش آواي شب ، موج صداي مرا ... لحن خوشي داد و باد ، تند به گوشش رساند
راهبه لرزيد و گفت:
اين كه در اين دم مرا ، شوق مناجات نيست ... اين اثر جسم تو ، لرزش احساس من
كوكوي مرغ شب است ، وسوسه يا وهم و ياد ؟
گفتمش اي راهبـه ، آن وسط دهـكـده ... روح مسيح آمده ، از چه نشستي كنون ؟
معجزه ي گنج و سيم ، بر فقرا ميدهد ... با دم عيسائي اش ، كور شفــا ميـدهـد
راهبـه گفتا اگر ، راست بگويي به من ... هر چه بخواهي تو را ، با دل و جان ميدهم
زنبق سبز دعا ، وعده ي حور بهشت ... سنگ عقيـق يمن ، تـحـفــه تـــو را ميدهم
گفتمش اي راهبه ، راست اگر بود ، مرا ... زان لب شيرين خود ، بوسه ي نازي بده
زان خم و آن كوزه ها ، باده ي نابي بده ... مسـت گنــه كن مـرا ، جــام شرابي بده
گفت كه اي بي حيا ، زين همه ذكر و دعــا ... روح مناجـات شب ، وعده ي باغ و بهشت
زين همه تو بگذري ، مست بخواهي مرا ؟ ... شـرم تو را اي پسـر ، اي همه شـر و بــلا
قند و عسل گر تويي ، بگذر از اين فتنـه ها ... آيـنــه ي روزگار ، عـبـرت و آيـيــن مـاسـت
لـعبــت لـبـهــــا و نـــوش ، در گــذر يـادهـــا ... يك دم اگر خوش بود ، آْن دم ديگر بلاست
مـي گـذرد لذتــش ، زود و بـه جـا مـانـدش ... حسـرت و سـوز گـنــه ، نامـه ي اعمال ما
گفتمش اي راهبه ، راست بگويي ولي ... قول تو يا عيش من ؟
گفت: قول به جا باشد و ... پند و سخن هم به جا
اين ، بگفت و برفت ... روي به منزل نمود
راهبه راهي شد و ...
صومعه خالي شد و ...
من ، كه مناهي شدم ...
زين دو سه اكنون بگو
جام گنه سهم كيست ؟
من ؟ راهبه يا صومعـه ؟
هان ؟
دانه هاي برف
مثل قطره هاي اشك
در رقص آخرين فرود
مي نشست ...
بر مژگان چشم او
در نگاه گرم من
شوق و خنده بود
به پرسش نگاه او
با لحن مليح گفتمش :
برف سپيد و رقصان
بر مژه ي سياه تو
بيا ببين آينه را
اين مژه هاي برفي
وه .. چه تماشايي است
اين شبها .. تمام دقايق من به يك جا ختم ميشود ...
هر شب سر از غزه در میآورم و ميان اجساد تکه پاره ی بچه های غزه زخم کاری ِ شب را ميخورم
کودکان غزه این شبها خوب میدانند که : درد را ، از هر طرف بنویسی باز همان درد است
كودك نازنين غزه ...
ما در اين زمستان سرد .. از سرما نمي لرزيم ...
شومينه ها شعله کشيده اند
در گوشه اي .. جشن تولد و پارتي و رقص ...
و در گوشه اي ديگر .. ديگ هاي شله زرد و نذري هاي محرم .. برپاست
كريسمس و بابانوئل نيز از راه رسيده اند و .. هديه هاي سال نو آورده اند
اما .. ما ...
بند بند وجودمان از سرماي ضجه هاي تو ميلرزد
آتش گرم شاديهايمان .. ديگر شعله اي ندارد
كه در رقص گرگهاي شب .. جز آتش هيزم درد .. چاره اي نيست
كه بابا نوئل نيز .. در خواب مانده است
تو اما .. اي دخترك زيبا .. اي بهت خاموش نگاه .. نشسته بر چشمان معصومت
به كدامين گناه كشته ميشوي ؟
آي انسانها ...
مگر ميتوانيد .. قيافه ي پريشان كودك غزه را .. بعد از انفجار موشك و بمب .. از ذهن حذف كنيد ؟
تصوير جسدهاي تكه پاره ي كودك و جوان و پير غزه را .. با آن جراحت هاي بيرون زده ...
در اين جنگ نابرابر ... در اين سكوت سرد .. مگر ميتوان از ذهن زدود ؟
آي عرب ها ...
بدانيد كه عزت در پيش خداست .. هر چقدر بيشتر دست چكاننده هاي موشكها را بفشاريد ...
به همان اندازه بيشتر خوار و خفيف خواهيد شد
مگر آن كودكان رعنا .. دوست نداشته اند جشن تولد داشته باشند ؟
مگر دوست نداشته اند دست در دست يكديگر شعر و ترانه بخوانند ؟
مگر دوست نداشته اند شمعها را فوت كنند و كادوهايشان را باز كنند ؟
اما سهم آنها از اينهمه دوست داشتن ها چه بوده است ؟
تركش و بمب و گلوله و كشته و زخمي شدن ؟
اين است انسانيت ؟
و اين درس بزرگ تاريخ است كه :
آنکه فقط در بعد حيواني رشد کرده و فقط در فکر خور و خواب و دفع شهوت باشد ، هرگز نمي تواند معناي گذشت ، انسانيت ، نوع دوستي ، آزادگي ، استقلال ، و هزاران صفت نيك .. كه زمينه ي كمال انسان است را درك كند
غروب باشه و
توي دهكده باشي و
رمه از راه برسه و
بخاي مشكو از آب پر كني
تور سفيد باشه و
هلهله و شادي باشه و
بخاي رو پشت بوم شادي كني
اسير باشي و
از ياد رفته باشي و
پرنده ببيني و
بخاي براي مامانت نامه بنويسي
قرار داشته باشي و
دير شده باشه و
يه جاي دور مونده باشي و
بخاي مثل برق برسي
معشوق باشه و
نگاه عاشقانه باشه و
خلوت حضور و انس باشه و
بخاي بهش بگي .. دوسش داري
به اين لحظه ها چي ميگن ؟
به نظر من ، به اين لحظه ها ميگن : لحظه هاي التهاب
لحظه هاي التهاب ،
لحظه هاي بي قراري ، همراه با ضربان بلند قلب و نفس هاي تند ...
لحظه هايي سرشار از شوق و اشتياق و رهايي ...
و گاه لبريز از احساسهاي زيبا ، اما ناشناخته اند
ناشناخته هايي نهان در لايه هاي قلب و دل و روح و جان آدمي
به راستي اگر ...
خود را در اين لحظه ها بيابيم و ...
شتاب عبور زمان را .. در كنترل احساس خويش در آوريم
چه ميشود ؟