تبليغاتX
نی روحانی
... همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

 

وقتي پرسيد ، تفاوت واقعيت و حقيقت چيه ؟

مونده بودم چه جوري بگم كه حس كنه ... نه كه بفهمه فقط

گفتم: باشه مي گم و ... گذشت تا همين جمعه كه زديم به كوهسار

كوله سهم اونه هميشه ، قمقمه هم سهم ما ( كه اين بار خالي بود )

بين راه گفت: تشنمه

گفتم: واقعا ؟

نگاهي كرد و ...

گفتم: حالا بريم

نيم ساعتي ديگه گفت: بابا خيلي تشنمه ...

گفتم: حالا بريم

آخرين بار كه گفت تشنمه ... ديگه ناي رفتن نداشت

 

گفتم: بشين .. اونجا رو ميبيني ، سي، چهل متر اون طرفتر، بين دو تا سنگ كه سبز ميزنه

اونجا يه چشمه اس .. برو .. هم بنوش و هم قمقمه رو آب كن و بيار ، كه من از تو تشنه ترم

 

وقتي اومد گفتم: ديدي چه آب گوارا و سرديه ...

گفت: آره خيلي خنكه ، اما من نخوردم

گفتم: چرا ؟

گفت: چون حس كردم شما از من تشنه تر بودين

 

نوشيديم و دمي نشستيم ...

گفتم: حالا فهميدي تفاوت واقعيت و حقيقت رو ؟

گفت: متوجه نشدم

گفتم: تو واقعا تشنه بودي ، اما ... حقيقت تشنگي رو ... وقتي فهميدي كه ...

از خودت تشنه تر رو ... ديدي ، حس كردي ... درك كردي ...

خشكي لبان تو ، واقعيت تشنگي بود ... اما ...

گذشت و فداكاري ... حقيقت نهفته در وجود تو بود كه در واقعيتي چنين ...

فرصت هويدا شدن يافت

 

آره پسرم ... واقعيت اون چيزيه كه هست ... حقيقت اونيه كه بايد باشه

حقيقت اينه كه نبايد به ديگران حسادت كرد ... ولي واقعيت اينه كه كم و بيش افراد ..... چنين كاري ميكنن

و وظيفه بشر ... حركت از واقعيت ... به سمت حقيقته

 

و ... زندگي در باور حضور و قله هاي بلوغ ... صحنه ي حقيقي همين رسيدن هاست

 

كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست
اينقدر هست كه بانگ جرسى مى آيد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

شنبه ها من مي بينم

دو تا چشمون سياه

مثل شبنم مي شينم

روي ايوون نگاه

 

يكشنبه ها تو نمياي

روي گنبد كبود

كودكم قصه مي خاي ؟

يكي بود يكي نبود

 

دوشنبه ها اون كه گلش

غرق بوس غنچه هاس

ناز مياره بلبلش

با شكوفه هاي ياس

 

سه شنبه ها ما مي رسيم

روي خط به همديگه

مي وزه باد نسيم

كجايي؟ به من مي گه

 

چارشنبه ها شما مي شي

حاكم قصه باشي

گنجشكك اشي مشي

آشپز باشي قصاب باشي

 

پنجشنبه ها اينا مي گن

روزا رو بايد شمرد

يكي ميان يكي مي رن

نرد عشقم رو كي برد ؟

 

جمعه ها رو دوس دارم

نون بيار كباب ببر

خنده ها رو دوس دارم

اينو بيار اونو ببر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

( به مناسبت روز مادر )

 

در آن غروب تلخ ...

كه شفق

وداع خورشيد با اهل زمين را

به تصوير مي كشيد

در مقبره اي كوچك

قلبم را به امانت گذاشتم

آنجا كه تو را ...

در آغوش خاك تنها گذاشتم

و تو ...

در دستهای صبور خاك

تنها آرميدي

 

آن شب آسمان

در جام سرنوشت من

شوكران غم مي ريخت

و تو با چشمهاي نوازشگرت

از ديار غريب ترين سرزمين غم

مرا مي ديدي

 

من آن شب براي تو ...

كه ايثار و محبت مادرانه ات

به شكوه و الهه ي عشق مي مانست

در ضيافت خاطره ها

چلچراغ اشك برافروختم

 

و تو با قلبي به وسعت كائنات

بلند و بزرگوار

با جبين هاي گشاده ات

مرا ...

در اسارت اندوه

تنها گذاشتي

 

من آن شب

چون صدفي بودم

كه مرواريدش را

تهي كرده باشند

به جانكاه ترين درد

در ضيافت اشك و تسليت

 

مي دانم ...

كه جمعه ها

در خوابگاه ابدي خويش

منتظر تلاوت يك آيه از قرآني

 

فاتحه و ياسين را

شاخه اي از يك گل سرخ را

سبدي از عطر عروس و نوه هايت را

برايت هديه مي آورم

 

به تمناي دعايي

به اميد شفاعت

به خدا مي سپارمت

اي بهترين مادر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

جرعه جرعه مي نوشيد ...

دانه دانه بر مي چيد ...

از نهرهاي آرزو .. سيب هاي سرخ باغ طوبي را

 

لحظه اي خنديد و رفت ...

يادش به خير ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

به كجا مي بري مرا ؟

روح اثيري ام

اين كشتي شكسته را

بادبان بكش

 

هر شب از طلوع ماه

اين تن خسته را

جا ميگذاري و

باز، شرح هجراني دگر

 

در ازدحام اين سكوت

پژواك قلب خسته را

فكري كن اي امير

جانم به لب رسيد

 

رقص هفت پيكران

دور بزم كهكشان

بر تارك ستاره اي

يك نيم رخ مقابلم

 

جانا مگر نبود

عهدي ميان ما ؟

بيداري سحر زمن

عقد عاشقانه ام ز تو

 

اينجا چرا نمي رسد

قوس اين قزح به هم ؟

انحناي اين كمان

بخت بسته است مگر ؟

 

پشت پلكهاي تو

مانده ام به انتظار

تا كي رسد به ناز

مژگان بسته ات به هم

 

وقت رفتن است عزيز

مي روم به سوي سرنوشت

توشه اندك است و ره دراز

ياري نما مرا

 

اين سفر دگر

بي نشان و بي اثر

از تو جدا نمي شوم

با وفاي من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

ذوق تماشاي چمن را، بازي كودكان اگر بهانه است

صداي آبشار را، رها شدن هاي بي اختيار .. اما بهانه است

به قوه ي ناميه، به پيكار انجماد روح رفته اي

تفوق قوه ي معنوي را، ادراك جان بهانه است

باد صرصر مي وزد، تا شود گياه رقصان حامله

طيران مرغ و غزلخواني بلبلان بهانه است

تن به اسارت سرما نميدهي، چون خرسكان قطبي شمال

جنوبگان شرق را، اعتدال تيرداد و مهر بهانه است

جام مرصع و مي لعل و ساغر آن پياله را

ياقوت جام و جرعه ي مي و چشم خمار بهانه است

اين ها همه بهانه و ما در انتظار بهانه ها

تبسم لب ساقي و غنچه هاي گل مريم بهانه است

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

 از پنجره اتاق مي بينمت

بر ايوان خانه نشسته اي

باران مي بارد امروز

 

آينه را رو به آسمان گرفته ام

كه نگاه به باران ... از چشم آينه

مي نشاند نقش جان بر ابرهاي احساس

 

باران و آينه، هر دو مي دهند، بازتاب و انعكاس

يكي نور را به تابشي قشنگ، وان يك به كماني، قوس و قزح

باران و آينه، هر دو مي خوانند آدمي را، به پاكي و نظم و شستشو  

 

اما:

باران، زنده مي كند احساس را در برون آدمي ، آينه، مي نشاند احساس را بر درون آدمي  

صداي آينه نمي آيد تا گاه شكستنش ،‌ اما رعد و برق، هاتف و سروش باران  

آينه را نگاه، نگاه است به خود آدمي ، اما نگاه به باران، نگاه به ديگران

آينه، خشك و بي روح ، باران پر از طراوت كوه

به سوي آينه ما مي رويم ، اما ز باران فرار  

آينه، زيور و ناز ، باران پر از عطر نياز

 

اگر چنين است،

بياييم در باران انديشه و نگاه و طراوت ياران ، آينه هاي دل خويش را شستشو دهيم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

ز چشم من امشب غزل مي چكد

ز گلبرگ زهره عسل مي چكد

 

چه زيباست در لحظه زاران رنگ

زني نقش آيينه بر روح سنگ

 

صداي تو بغض بهاران من

نگاهت مه و ابر و باران من

 

به خود گفتم امشب چه ناز آمدي

گمانم مرا محرم راز آمدي

 

ازان رازها غنچه اي باز كن

وزان نغمه ها رمزي آواز كن

***

كه اي لحظه ي پاكي ناب من

درخشان ترين قسمت خواب من

 

كجايي تو اي رهبر راه من

كجايي تو اي شه پر بال من

 

كجايي تو اي آفتاب قشنگ

كه در بركه ريزد چشم تو رنگ

 

تو لبخند پاش لبان مني

چو خورشيد نيمه شبان مني

 

تو در چشمم امشب نگاه آفريدي

ز دامان عصمت پناه آفريدي

***

 

تو خوش خفته اي به برگ شراب

من افتاده در خمره ي التهاب

 

تو آتش بريزي ز گلنار خود

بسوزم من خسته از كار خود

***

 

چرا راندي از چشم ماهت مرا

فرا خواندي از گرد راهت مرا

 

تو رفتي و خاموش شد صحن باغ

نتابيد از هيچ سو چلچراغ

 

ندانم گرفتار آه كدامين گلم

كه خون مي چكد سينه بلبلم

 

بگو بدترين جرم آهم چه بود

خطاي بزرگ گناهم چه بود

***

 

ازان پس درونم همه دود شد

زمين در نگاهم مه آلود شد

 

ازين پس ببيني هراس مرا

به گرداب ها التماس مرا

***

 

به ناگاه يك موج ايمن رسيد

كسي مثل آواز بر من رسيد

 

كه او مثل شب پاك و خونگرم بود

گرامي تر از لحظه ي شرم بود

 

به قدر صد آيينه آهم گرفت

چه او لحظه اي اشتباهم گرفت

 

كه تو رنگت از خنده ي ياس هاست

نفس هايت از برق الماس هاست

 

بر آنم كه روح بهاران تويي

سراينده شعر باران تويي

 

بنفشه شناس بهاران تويي

پرستنده ي آبشاران تويي

 

حقيقت گرفتار نور تو بود

بزرگي دچار غرور تو بود

 

تو هستي و روياي خوشرنگ تو

تو و رقص باران آهنگ تو

 

همان بس كه در گلشن راز تو

بخوانند مرغان به آواز تو

 

علي هم بهارش تويي

انيس دل مهربانش تويي

 

آرزويش شفاي دل پاك تو

سرودش رهايي به دامان تو

 

كه شايد دمي خسته از تيشه ها

شود لحظه اي غرق انديشه ها

***

 

الهي گل باغ و باران شوي

غزال مه تك سواران شوي

 

بخندد به شب چهره ماه تو

بيفتد به آيينه ها راه تو

***

 

من اينجا هميشه بهار توام

در آيينه چشم انتظار توام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

يك « دانه » گياه رو ببينين ... مثلا يك « دانه » سيب

 

خيلي كوچكه ... نه عطري داره، نه بويي، نه طراوتي ...

اما همين دانه وقتي ميره زير خاك، يه مدت كه مي مونه و از آب و آفتاب بهره مند ميشه .. از دل خاك بالا مياد

اونوقت مي بيني ... همين دانه اي كه از ظاهرش چيزي رو نمي شد ديد ... ريشه داره، ساقه داره، برگ داره، گل داره، عطر و بو داره، ميوه داره ...

 

اونوقت يه حس غريبي ... عميقي ... عاشقانه اي ... همه وجودت رو مي گيره ... كه :

يك دانه سيب، به اون كوچكي و بي حسي و بي طراوت و سبزي .. وقتي مي ره دل خاك و سهمشو از آب و آفتاب ميگيره .. به اين شكل، همه رازهاي نهفته در وجودش، به ظهور ميرسه ...

چه جور مي شه كه آدم به اين عظمت و زيبايي و طراوت و رنگارنگي .. وقتي بره دل خاك .. چيزي ازش به ظهور نرسه ؟؟؟ مگه ممكنه ؟؟؟

 

آدمي كه .. آبشار گيسوان .. كمان ابروان .. خمار چشمان .. شهد لبان .. طنازي تن .. طراوت عشق .. حس جدايي .. غم بي مهري .. نجواهاي دلانه .. ترانه هاي مهرانه .. شكست قلب و آواي شادي و حزنش ... در اين عالم خاكي ... غوغا به پا مي كنه ...

وقتي بره در دل خاك .. وقتي يه مدت بمونه و از شراب روح سيراب بشه و از آفتاب معشوق نور بگيره .. وقتي رازهاي نهفته در وجودش .. به ظهور برسه .. چه ها مي شه ؟؟؟

 

خداي من .. به اينجا كه مي رسيم .. اون حس غريب و عاشقونه .. بهمون چشمكي ميزنه و يادمون مياد كه، نكنه در وجودمون، چيزي نگه داشته باشيم كه .. وقتي به ظهور برسه .. از ديدنش .. شرمنده بشيم

 

به تو پناه مي بريم ... از اون رستاخيز .. ای آرام جان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

به انحناي ناوك ابروانش

كه محراب دعا را، جلوه مي كرد ...

 

به پلكان قشنگش

كه وقتي سايه فيروزه مي زد ...

 

به چشمان سياه سرمه سايش

كه خشت خام عمارت هاي معبدم بود ....

 

به آن شبنم كه چون يك قطره پاك

مسير گونه اش، آهسته پيمود ...

 

به آن نازك دلش، كه مي زد دل دلي تند

كه انگاري پلنگي ديده باشد ...

 

برين گنبد دگر لرزان نپويم

بران شاهد دگر بندي نبدم

ازان مينو دگر طوبي نخواهم

ازين ساغر دگر لعلي ننوشم ..........

 

اگر ... آيد به خوابم در شبي ناز

نشاند در نگاهش ... او ... نگاهم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

آرزويم بود ...

در خمره شراب دلكش نابش ...

خود را ببينم

اما ... در پياله اش ...  

عكس مهتاب ... تابيده بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

سال نو مبارک

 

گاهي، وقتي به مرحله اي از مراحل زندگي، تحصيل، سفر ... مي رسيم،

لحظه اي درنگ مي كنيم كه:

چقدر تا پايان باقيست ...

يا نه، چقدر را پشت سر گذاشته ايم ...

 

اين تامل و درنگ:

در آغازين راه يه حسي داره، در ميانه ها يه حسي و در مراحل آخر يه حس ديگه

 

من مي گم، حس آغازين و حس مراحل آخر، بيشتر يه جور نشئگيه تا حس

رها شدن هاي بي اختيار انرژي در استارت هاي آغازين ...

و شتاب بهمن ساي جبران عقب ماندگي ها در مراحل پاياني ...

بيشتر به بي حسي شبيهه تا حس ( جنون هم هميشه همين جاها چشمك مي زنه )

 

اما در ميانه ها، تلاش ها بيشتره، قدم ها آرومتر و محکم تره، اندازه گيريها دقيق تره،  ضريب اطمينان بالاتره، ....

اينو وقت بالا رفتن از كوه هم مي شه فهميد

يا لحظه ي عبور از روي پل

 

لحظه هاي درنگ، لحظه هايي سرشار از آبشار معنا و باور و بلوغند 

لحظه هايي بالاتر از سال ها عبادت

لحظه هايي بي سرانجام، اگر با منيت ها عجين شوند

و ... لحظه هايي سرشار از اميد و اطمينان به ادامه ي راه ... اگر، با زمزم زلال دل و انديشه همراه شوند

 

نجواهاي دلانه، ترانه هاي مهرانه، سروش هاي عاشقانه ...

غزلهاي غزال خرامان روياهاي پر جست و خيزند، در مرغزار سبز زندگي ...

اگر، به خود آييم و ...

 

طپش لحظه ها را، بهانه ي تامل و بازيابي خويش سازيم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

چيزي ، وراي تمام آرزوها

در فصل شكفتن اقاقيا

نام و ياد تو را

در ضمير وجودم لبريز مي كند

 

چلچراغ ستاره هاي شب را

در امتداد نگاه تو جستجو مي كنم

 

اي تو حرير پوش سحر رهايي

تا آمدن آفتاب

از ستيغ كوه

 

بر من بتاب

بر من بتاب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط ساسان روحاني  | 

 

به نام عشق

 

كه از دل ذره ... تا اوج كهكشان ... هر شور و نغمه اي ... بازتابی از ... آهنگ ني اوست

 

سلام

سلامي عاشقانه

به همه ي آنانكه در عبور از شاهراه هستي، لحظه اي درنگ نموده و اين مشق را مي خوانند

 

اين روزها طبيعت را شور ديگريست، چشمه ها از دل كوهساران به راه افتاده اند و قدم به قدم، نشاط زندگي را، به سبزه و گون و لاله ... هديه مي دهند

همه از خواب زمستاني برخاسته اند ... كبك دري قهقهه سر داده است و ... جبير و مارال ... مست نسيم بهار، جشن زاد بره ها را به رقص ناز خويش، آراسته اند

نوگلان نيز به پيشواز بهار، آماده مي شوند كه چهارشنبه سوري را در پايان سال بهانه نمايند ......  تا جرقه هاي شادي را با ترقه هاي پر طنين به هم آميزند و ....... بي واهمه از قراولان شهر،  دست افشاني و پايكوبي كنند

 

من نيز، تقارن ايام را با ايجاد اين دفتر به فال نيك مي گيرم، تا اگر روزي، برگي از اين مشق، نوازش روح و دلي شد، به لبخند لطافت مهرش، آرامش روان و رضايت خاطري، در اين هستي بيكران ....  بماند جاودان

 

به دو دوست مديونم

يكي به همسر همراه و همدل و مهربانم، كه آرامش نگارش و آسايش زندگي و فرصت امن انديشه را، در همه ي سالهاي عاشقانه ي زندگي، برايم فراهم نمود

و ديگر ساقي رهنما، دوست ارجمندي كه ايجاد چنين دفتري را، به عهدي قديم از من خواسته بود و اميد كه عذر تاخير را، در وفاي عهد پذیرا باشد

 

دست فرزندم علي عزيز را نيز، به گرمي و مهر مي فشارم، كه ابرام او تاثيري عمیق داشت

 

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم

كه چــــــرا غـافـل از احـــــوال دل خويشتنم

از كجــــــــا آمده ام، آمدنم بهر چه بـــــــــود

به كجــــــا مي روم آخر ننمایي وطنـــــــــــم

..........

مــــرغ بــــاغ ملكـــــــــوتم نيم از عالم خــاك

چند روزي قفسي ساخته اند از بدنـــــــــــم

اي خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوســـت

به هــــــــــــواي سر كويش پر و بالي بزنـــم

..........

من به خود نامدم اينجا كه به خود بــــاز روم

آنكـــــه آورد مرا باز بر در وطـنــــــــــــــــــــم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط ساسان روحاني  |